شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۶ ق.ظ

۲ مطلب با موضوع «شهدای کازرون :: شهدای مدافع حرم :: شهید محمد مسرور :: خاطرات» ثبت شده است

نماز

 خاطرات

در سوریه برای تماس، تلفن گذاشته بودند تا بچه ها بتوانند با خانواده هاشون ارتباط داشته باشند.یه روزی حدود یک ساعتی در صف تلفن ایستاده بودیم تقریبا نوبت محمد بود که صدای اذان طنین انداز شد همان لحظه  محمد از صف تلفن بیرون آمد و آماده نماز اول وقت شد وبعد از اتمام نماز محمد باز در صف تلفن ایستاد

یکی از همرزمان شهید

خاک های مقدس

 خاطرات

چند سال قبل به عنوان راننده کاروان راهیان نور در خدمت تعدادی از مشتاقان شهدا بودم.محمد هم در کاروان بود.در یکی از روزها محمد آمد و گفت: جارو دارید؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: می خواهم داخل اتوبوس را جارو کنم.گفتم شما زحمت نکشید این وظیف ه ماست. خودمان انجام می دهیم.

اما محمد اصرار کرد و خودش تمام خاک های کف اتوبوس را تمیز کرد و وقتی همه خاک ها را جمع کرد؛ همه را  بیرون از اتوبوس بر روی خاک های همان منطقه ریخت.

وقتی از علت این کارش پرسیدم گفت: این خاک ها با خون شهدا آمیخته است و مقدس هستند و نباید جای دیگری برود

خاطره از آقای مهرداد مرادیان