جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۵ ق.ظ

۳ مطلب با موضوع «شهدای کازرون :: شهدای مدافع حرم :: شهید پژمان توفیقی :: در وصف شهید» ثبت شده است

امسال محرم تو کجایی

 در وصف شهید

                      شهید مدافع حرم پژمان (محمد کاظم) توفیقی

محرم آمد....امسال محرم توکجایی وماکجا.......

پروانه دمشق.....

خدا می داند دراین ۷ماهی که ازعروج عاشقانه ات گذشته چه بر،دل وجان من گذشته.

 پژمانم آرام جانم! جسمت نیست اماحضورت رابهترازهرزمان دیگری درکنارم باتمام وجودم،حس میکنم. عزیزجان من! محرم،ماه عشق بازیت با اربابمان از،راه رسیدومن درمیان عزاداران حسین همه جان،چشم شده ام وبدنبال تومیگردم. تویی،که عاشقانه عاشق سیدالشهدا وسقای دشت کربلابودی،حب حسین واولادحسین، درجان وروح توریشه داشت،

نمی گویم جایت بین ماخالیست،چون میدانم امسال محرم جایی هستی که لیاقت هرکسی نمی شود،آرامشم! حال که به شهادت تونگاه میکنم میبینم مزد ارادت پاک وخالصانه ات رابه سیدالشهدا به بهترین شکل از اربابمان گرفتی،وچه معامله زیبایی که شهادتت آغازجاودانگیت شد......

و در رکاب سیدالشهدا درصحرای کربلای سوریه با لبهای تشنه همانندسالارشهدا،شهادت سهم تو شد.تو همانند قاسم بی بی زینب باخون پاکت ازناموس آقایمان دفاع کردی وبه چیزی که لیاقتش را داشتی رسیدی تو از ارباب مزد قلب پاکت راگرفتی 

روزهای بدون تو ؛به من سخت میگذرد و تمام بغض واشک ودلتنگی ام راپیش مادرمان فاطمه زهرا و عمه سادات بی بی زینب به امانت گذاشته ام تادرقیامت همچون تو سرم را بالاب گیرم و با روسپیدی بگویم:

اللهم تقبل منا هذا القلیل

شهید توفیقی و کار مردم

 در وصف شهید

http://bayanbox.ir/view/3967346554259608246/223.jpg

پژمان کلا اخلاقش همین بود؛ همیشه میگفت تا اونجایی که میتونی باید کار مردم رو راه بندازی، اول مردم بعدا خودت! تا جایی که توانایی داری باید بدنبال باز کردن گره کار مؤمن باشی.
ماه رمضان تا ١٢ شب، ظهر تو اوج گرما میموند در مغازه. میگفت میخوام کار مردم رو راه بندازم. قول دادم نمیخوام بد قول بشم. نباید وسیله ی نون سفره ی مؤمن لَنگِ من بمونه. کار مردم واجب تره، اول مردم بعدا خودم!
افطارش یا آب بود یا به اصرار و التماس من سرپایی میومد خونه تنها شربت رو برمیداشت میبرد. فقط برا اینکه دلم نشکنه.
نمیومد خونه استراحت کنه، حتی برای افطاریم نمیومد خونه. از همش فقط و فقط یه سحری میخورد.
میگفت آیت الله فاضل لنکرانی گفته واجبات دینتو انجام بده، از حرامها برحذر باش و به جای انجام مستحبات دین، بدنبال انجام کار مؤمن باش. اگر ازت بازخواست شد بگو فاضل گفته!

دل نوشته ای برای پژمان

 در وصف شهید

پژمان جان سلام!

می دانم حال و جای تو خوب است.اما حال من چند روزی است خوب نیست.خوب نیست چون غصه دارم که تو را فقط با موتورسواری عالی ات می شناسند.

حالم خوب نیست چون می شنوم عده ای می گویند: پژمان را چه به سوریه و دفاع از حرم.می گویند: تو به خاطر پول رفته ای!

ناراحتم که چرا عده ای درباره تو اینگونه فکر می کنند.چرا هیچ کس تو را نمی شناسد؟ای عزیز!

البته شاید دیگران نیز مقصر نباشند،وقتی از تو چیزی نشنیده اند و خوبی های تو را نمی دانند.

پژمان جان!

آخر مردم نمی دانند که تو نمازهایت ترک نمی شد.حتی بسیاری از اوقات نماز جماعتت!

اگر می دانستند که نماز صبحت را نیز می خواندی حتما اینگونه فکر نمی کردند.مطمئنم اگر روزه گرفتن تو را در روزهای بلند و گرم تابستان در حین کار در تعمیرگاه موتورسیکلت می دیدند؛طور دیگر فکر می کردند.

برادر عزیزم!

حتما یادت هست وقتی در منزلت؛آب اناری جلوم گذاشتی،گفتی:بفرمایید بخورید و به شوخی گفتی:مطمئن باش مالم حلال است.

راستش را بگویم،آن روز می دانستم مال حرام نمی خوری اما بخدا نمی دانستم خمس مالت را هم پرداخت می کردی.آفرین به تو!

اصلا مگر می شود تو به خاطر پول رفته باشی؟ چه کسی حاضر است یک میلیارد پول بگیرد و برود جایی که احتمال دارد،دست و پایش قطع شود؟احتمال دارد جانش را از دست بدهد؟چه کسی حاضر است؟

بگذار تا قسمتی از وصیت نامه ات را بنویسم تا همه بدانند پژمان ما،برای چه رفت.

"همیشه می گفتم چرا من زمان امام حسین نبودم که در رکاب اربابم حسین جان بدم؟ولی الان جوابم را گرفتم.شاید خدا دوست داشته که تو این دوره باشم و محافظت (کنم) از حرم خانم حضرت زینب(سلام الله علیها) ناموس اربابم...بر خود واجب می دانم که در این راه با یاری خدا و ابوالفضل العباس کم طاقت پا بگذارم و تا جان دارم از حرم بی بی زینب(سلام الله علیها) دفاع کنم"

پژمان!داداش!

بخدا مردم نمی دانند که تو؛وصیت خود را با این شعر شروع کرده ای که:

بدم اما به عالم فخرم این بس

غلام حلقه بر گوش حسینم

کجا ارباب من؛ فردا گذارد

غلام او؛در آتش پا گذارد

قسم می خورم اگر می دانستند، در مورد تو طوری دیگر فکر می کردند.

راستی پژمان!

امروز چیزی شنیدم که متوجه شدم؛خودم هم تو را خوب نمی شناختم.شنیدم برخی اوقات گلزار شهدا می رفتی و شروع به شستن مزار شریفشان می کردی.بچه ها تو را اتفاقی دیده بودند.خوشا به حالت!

شاید شهادت پاداش همین کار خالصانه ات بوده است.و شاید هم شهادت پاداش پیاده روی اربعین پارسالت باشد.

می دانم اگر امسال به اربعین نرفتی به خاطر آن بود که مشغول اعزام به سوریه بودی.خدا می داند که پارسال بین تو و اربابمان حسین(علیه السلام) چه گذشت که امسال تو را نیز مانند قمر بنی هاشم برای دفاع از حرم زینب کبری برگزید.راستی عباس هم مدافع حرم بود.

یکی از خصوصیات مولایمان ابالفضل؛ولایت مداری بود،همان خصوصیتی که در وصیت نامه ات به ما اینگونه توصیه کردی:

"به تمام دوستان و خویشاوندان خودم توصیه می کنم در این چند روز عمر باقی مانده،فرصت را غنیمت شمرده و از ولایت مداری و حمایت از نائب امام زمان خود و عشق ورزی در راه اهل بیت عصمت و طهارت (ع) خسته و دچار روز مرگی نشوند"

برادر عزیزم!

نمی شود کسی به مقام والای شهادت برسد اما عاشق مولایمان حسین(علیه السلام) نباشد.یکی از دوستانت می گفت:هر وقت مجلس عزاداری و هیات داشتیم،تا خبرش را به تو می دانند خوشحال می شدی و خودت را می رساندی.

تازه می فهمم که چرا آخر وصیت نامه ات از بعضی از دوستانت طلب بخشش کرده ای و نوشته ای:

"از آنها می خواهم که در مراسمات شادی و مصایب اهل بیت مانند ایام فاطمیه،محرم، صفر و ... مرا از یاد نبرند"

برادر بسیجی ام!

کم نیستند آدم هایی که وقتی اشتباهی می کنند و دیگران به آنان متذکر می شوند به جای پذیرفتن اشتباهشان،لج بازی می کنند.اما من شهادت میدهم که تو اینگونه نبودی.فراموش نمی کنم وقتی بعضی از اشتباهاتت را متوجه شدی،چقدر خوشحال شدی و به من اطمینان دادی که تکرارش نمی کنی و نکردی.

راستی نمی دانم از غیرتت هم چیزی بنویسم یا نه؟یعنی این را هم بقیه نمی دانند؟

از شجاعت و شهامتت چی؟از اینکه با یکی از دوستان تماس گرفتی بودی و گفته بودی من تا آخر می ایستم و اگر قرار است برگردم آخرین نفر می آیم.

پژمان جان!

چون می دانم عادتت این بود که وقتی دیگران از تو چیزی می خواستند،اگر می توانستی نه نمی گفتی.می خواهم از تو چیزی طلب کنم.

یادت هست که در این چهار پنج سالی که با هم آشنا بودیم،در مسائل مختلف کمکت می کردم؟یادت هست در مشکلات و مسائلت دستت را می گرفتم؟

حالا ای مدافع حرم! نوبت توست که دست مرا بگیری و به من کمک کنی.برایم دعا کن.شهادت را برایم بخواه.

مطمئنم دعا می کنی چون مرامت آن بود که مدیون کسی نباشی.

حالا که این مطالب را نوشتم احساس آرامش می کنم.دیگر ناراحت نیستم،چون امیدوارم دیگر کسی آنگونه درباره تو حرف نزند.

راستی،وصیت نامه ات را چه زیبا به پایان برده بودی