دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ق.ظ

۴۹ مطلب با موضوع «شهدای کازرون :: شهدای مدافع حرم» ثبت شده است

من چرا نبینم؟

 خواب ها

                              این مطلب را شهید مسرور در دفتر خود نوشته اند

یک شب خواب دیدم یک نفر کنار دریایی ایستاده بود که آن شخص هم ...(اسم آن شخص را شهید مسرور نوشته اند) بود که امام زمان را دیده بود و او به من گفت که آقا امام زمان را دیده ام.

من در عالم خواب دلم شکست و با خودم گفتم که من چرا امام خود را نبینم.من داخل یک کوچه بن بست شده و حال گریه و حال عجیبی به من رخ داده بود و آقا امام زمان را صدا می زدم.یک لحظه یک آقای بلند قدی که عبا بر دوش داشت را دیدم که آقا امام زمان بود و یک نفر دیگر هم همراه او بود.من صورت آن را نمی دیدم ولی محاسن آن حضرت را می دیدم

محمد جان برخیز

 متفرقه

                                               سمت راست: حسین مسرور (برادر شهید) سمت چپ: شهید محمد مسرور

باز اربیعین باز هم دلتنگی 
برادرم!
محمد جان برخیز وکوله پشتیت راببند اربعین نزدیک است .

دوستانت آماده رفتن پیاده روی اربیعن هستند . عزیزم چرا آرام خفته ای وبا نگاهت به جانم شرر می زنی برخیز که دوستانت خود را برای سفر آماده می کنند 
دوستانت می گویند امسال جای محمد در اربعین سبز است . اما من به آنها می گویم امسال هم محمد باشماست پیشاپیش شما قدم به قدم دعا گویتان است .
برادرم!
شب های جمعه که به زیارت ارباب بی کفنت می روی سلام ماهم به اربابت برسان وبگو دلهای ما راهم کربلایی کن


برادر داغدارت حسین 

خاک های مقدس

 خاطرات

چند سال قبل به عنوان راننده کاروان راهیان نور در خدمت تعدادی از مشتاقان شهدا بودم.محمد هم در کاروان بود.در یکی از روزها محمد آمد و گفت: جارو دارید؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: می خواهم داخل اتوبوس را جارو کنم.گفتم شما زحمت نکشید این وظیف ه ماست. خودمان انجام می دهیم.

اما محمد اصرار کرد و خودش تمام خاک های کف اتوبوس را تمیز کرد و وقتی همه خاک ها را جمع کرد؛ همه را  بیرون از اتوبوس بر روی خاک های همان منطقه ریخت.

وقتی از علت این کارش پرسیدم گفت: این خاک ها با خون شهدا آمیخته است و مقدس هستند و نباید جای دیگری برود

خاطره از آقای مهرداد مرادیان

چرا این پسر را اذیت می کنی

 خواب ها

                          این مطلب را شهید مسرور در دفتر خود نوشته اند

در خدمت سربازی بودم.یک سید شمالی بود که با من در عقیدتی سیاسی خدمت می کرد .او گاه گاهی به طور شوخی یا کمی جدی مرا اذیت می کرد.چون پایه خدمتی او زیادتر از من بود.

یک روز صبح آن سید به من گفت:فلانی دیشب خواب دیدم یک نفر نورانی به من گفت چرا این پسر را اذیت می کنی.تا این خواب را برای من تعریف کرد به ذهنم خطور کرد که آن فرد نورانی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) بوده که حتی کوچک ترین مسائل –و- مشکلات ما را هم بررسی می کنند

امسال محرم تو کجایی

 در وصف شهید

                      شهید مدافع حرم پژمان (محمد کاظم) توفیقی

محرم آمد....امسال محرم توکجایی وماکجا.......

پروانه دمشق.....

خدا می داند دراین ۷ماهی که ازعروج عاشقانه ات گذشته چه بر،دل وجان من گذشته.

 پژمانم آرام جانم! جسمت نیست اماحضورت رابهترازهرزمان دیگری درکنارم باتمام وجودم،حس میکنم. عزیزجان من! محرم،ماه عشق بازیت با اربابمان از،راه رسیدومن درمیان عزاداران حسین همه جان،چشم شده ام وبدنبال تومیگردم. تویی،که عاشقانه عاشق سیدالشهدا وسقای دشت کربلابودی،حب حسین واولادحسین، درجان وروح توریشه داشت،

نمی گویم جایت بین ماخالیست،چون میدانم امسال محرم جایی هستی که لیاقت هرکسی نمی شود،آرامشم! حال که به شهادت تونگاه میکنم میبینم مزد ارادت پاک وخالصانه ات رابه سیدالشهدا به بهترین شکل از اربابمان گرفتی،وچه معامله زیبایی که شهادتت آغازجاودانگیت شد......

و در رکاب سیدالشهدا درصحرای کربلای سوریه با لبهای تشنه همانندسالارشهدا،شهادت سهم تو شد.تو همانند قاسم بی بی زینب باخون پاکت ازناموس آقایمان دفاع کردی وبه چیزی که لیاقتش را داشتی رسیدی تو از ارباب مزد قلب پاکت راگرفتی 

روزهای بدون تو ؛به من سخت میگذرد و تمام بغض واشک ودلتنگی ام راپیش مادرمان فاطمه زهرا و عمه سادات بی بی زینب به امانت گذاشته ام تادرقیامت همچون تو سرم را بالاب گیرم و با روسپیدی بگویم:

اللهم تقبل منا هذا القلیل

تبر

 دست نوشته

مطلب زیر دست نوشته شهید محمد مسرور است که در تاریخ  85/1/21 نگاشته شده است

به نام خداوند بزرگ بلند مرتبه.ای خدایی که تمام دلها در دست توست.ای که دلها را دگرگون می کنی.ای آنکه می توانی دل کور را روشن کنی؛دل این حقیر را که تاریکی گرفته روشنی بخش تا بتوانم در این ظلمت ها راه خویش را ببینم.و ای خدایی که توان و قدرت افراد در دست تواست به من نیرویی بده که بتوانم از پس این دنیا و تجملات آن و امتحان تو سر بلند بیرون بیایم.

الهی تو خود می دانی که من بنده عاصی توام.پس من را ببخش...

الهی من را از عالمان با عمل قرار ده نه از عالمان بی عمل که همچو زنبوری بی عسل (هستند)

الهی شهادت در راه خود را نصیب من بگردان چون گناهان من زیاد است و عمل من ؛کم که همان عمل کم نمی دانم تو پذیرفتی یا نه

ای دل من بخدا دیگر طاقت ماندن ندارم پس کی قفس تن را می شکنی و پرواز می کنی ای مرغ دل امیدوار به زندگی ادامه بده

آری من اکنون در قفس هستم و به بیرون از قفس نگاه می کنم.آری پرندگانی همچون خودم را می بینم که پرواز می کنند و مثل من اسیر قفس نیستند.آری قفس من را آلوده خود کرده و چشمان من را کور کرده و اجازه نگاه کردن به بیرون قفس نمی دهد.آری چشم من غیر از این قفس چیز دیگری نمی بیند.ای قفس لعنت بر تو که مانع شده ای که من بینا باشم.من بدبخت به تو دل بستم.چشم من کور است و نمی داند که تو خیلی کوچک هستی ولی این دل من است که می گوید فریب این دنیا مخور.فریب این قفس نخور.

دل مژده آزادی می دهد و می گوید تو می توانی این قفس را بشکنی می گوید حتما باید قفس را بشکنی تا بتوانی پرواز کنی.ای خدا من که نیروی شکستن این قفس را ندارم تو خود راهی به من نشان بده.

ای دل صبر کن ساکت باش انگار صدایی از پشت قفس می آید.آری صدایی می آید انگار کسی است که با من سخن می گوید گوش گرفتم آری خداوند است می گوید اگر می خواهی پرواز کنی من کمکت می کنم گفتم چطورکمکم می کنی.می گوید بیا این تبر برا بگیر.این تبر،درب شهادت است با شهادت می توانی قفس را بشکنی و خود را به من برسانی ولی خدایا سالها در انتظار این تبر بوده ام ولی هنوز تبر به دست من نرسیده پس کی تبر را به دست من می رسانی.

خدایا نکند قبل (از آنکه) بمیرم تبر بدست من نرسد.اگر تبر را به دست من نرسانی فردا بعد از مردنم در قفس دیگر مرا سرزنش نکن که چرا نتوانستی قفس را بشکنی و پرواز کنی.

آری آنهایی که می بینم پرواز می کنند همگی تبر داشتند و توانستند قفس را بشکنند و پرواز کنند.

ولی به خود دلداری می دهم می گویم خداوند درون دل من را می داند.من نمی خواهم درون قفس بمیرم می خواهم برای خود پرواز کنم.

پس ای خدای مهربان من را به آرزویی که جز شهادت نیست برسان

شهید توفیقی و کار مردم

 در وصف شهید

http://bayanbox.ir/view/3967346554259608246/223.jpg

پژمان کلا اخلاقش همین بود؛ همیشه میگفت تا اونجایی که میتونی باید کار مردم رو راه بندازی، اول مردم بعدا خودت! تا جایی که توانایی داری باید بدنبال باز کردن گره کار مؤمن باشی.
ماه رمضان تا ١٢ شب، ظهر تو اوج گرما میموند در مغازه. میگفت میخوام کار مردم رو راه بندازم. قول دادم نمیخوام بد قول بشم. نباید وسیله ی نون سفره ی مؤمن لَنگِ من بمونه. کار مردم واجب تره، اول مردم بعدا خودم!
افطارش یا آب بود یا به اصرار و التماس من سرپایی میومد خونه تنها شربت رو برمیداشت میبرد. فقط برا اینکه دلم نشکنه.
نمیومد خونه استراحت کنه، حتی برای افطاریم نمیومد خونه. از همش فقط و فقط یه سحری میخورد.
میگفت آیت الله فاضل لنکرانی گفته واجبات دینتو انجام بده، از حرامها برحذر باش و به جای انجام مستحبات دین، بدنبال انجام کار مؤمن باش. اگر ازت بازخواست شد بگو فاضل گفته!

وصیت نامه شهید مدافع حرم ابوذر داوودی

 شهدای مدافع حرم

http://bayanbox.ir/view/6868885476739202412/index.jpg

بسم رب الشهداء والصدیقین

به نام خالق هستی همان خدایی که مرا آفرید، اینگونه پرورش داد و مشتاق خود نمود. معبودی که بنده نوازیش بی حد شرمسارم ساخته است.معشوقی که قلبم در آستانه وصالش ملتهب است و بی تاب. آنگونه که هر آینه نزدیک است به شوق لقایش قالب تهی کنم و تا ملکوت پر گشایم.
از دور سلام می فرستم به آقایم امام رضا علیه السلام و کبوتر دل را تا گنبد طلایی و بارگاه مقدسش پرواز می دهم. آن امام رئوفی که در کودکی با شفاعتش عمری دوباره به من بخشید. شاید برای چنین سرنوشت مسعودی و دستیابی به چنین فوز عظیمی ... و این چند خط را به یادگاری می نگارم.
به دوستان و همرزمانم خدا قوت میگویم و از آنان می خواهم که بر سر پیمان خود با ولایت فقیه تا آخر وفادار بمانند و این برادر کوچکتان را حلال کنید.
و اما شما پدر و مادر عزیزم! به شما سلام میفرستم و از شما میخواهم که مرا حلال کنید اگر توفیق شهادت یافتم صبر پیشه کنید و اجر قربانی خود را با جزع و فزع زائل نکنید.از خداوند میخواهم که همگی ما را بیامرزد و شفاعت اهل بیت را نصیبمان گرداند و با انبیاء و اولیاء خود محشور بگرداند.
پدر زن و مادر زن عزیزم! بر شما درود میفرستم شما که همواره برایم قابل احترام بودید مرا حلال کنید. اگر شهادت در راه خدا نصیبم شد شما را نیز شفاعت خواهم کرد.
همسر عزیزم ای نور چشم من! از اینکه مدتی در کنارت بودم با هیچ چیز در این دنیا عوض نمیکنم.تمام لحظه های زندگیم با تو شیرین چون عسل برایم گوارا بود. ببخش نتوانستم زیاد کنارت بمانم. امیدوارم که مرا ببخشی.از خداوند می خواهم صبر عظیمی به تو بدهد. من برای حفظ حریم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) به سوریه رفته ام. همسر عزیزم از تو میخواهم چون عمه ات حضرت زینب (س) صبر پیشه کنی و محدثه را خوب تربیت کنی که با تقوا باشد. از خداوند میخواهم در سرای آخرت تو را نیز همنشین من گرداند و تمام زندگی ام را به تو میبخشم.به امید دیدار.
محدثه جان! دختر کوچک بابایی! زمانی که به مدرسه رفتی خوب درس بخوان و مواظب مادرت باش که واقعا نمونه هست. در نمازهایت دعایم کن که من نیز دعایت می کنم. میخواهم باعث افتخارمان باشی به حرف مادرت گوش دهی و روزی حلال بخورید.
برادران و خواهران عزیزم! به شما درود میفرستم و شمارا به تقوای الهی سفارش می کنم. از شما می خواهم که فرزندانتان را خوب تربیت کنید و در همه حال پیرو و مدافع ولایت باشید. از شما می خواهم از تمام کسانی که مرا می شناسند اگر حقی خواسته یا ناخواسته بر گردن من دارند حلالیت بگیرید.
.
همسر و دخترم را به شما می سپارم

من الله التوفیق
ابوذر داوودی
1394/10/4